تبليغاتX
نقش و نگار

از آن آدمهاي دلنشيني ست كه مي تواني ساعت ها پاي صحبت هايش درباره پيچ و تاب هاي زندگي بنشيني و خسته نشوي ... از آن آدمهايی كه بي خيال روي كاناپه ولو مي شود ، بدون آنكه نگران باشد كه آن بيرون ديگران درباره اش چه فكري مي كنند ... از آن آدمهايي كه زندگي كنارشان هيچ وقت يكنواخت نيست ... از گل ها خوشش نمي آيد چون آب دادنشان برايش سخت است ... وقتي از خيابان رد مي شود بيشتر به بوي آسفالت تازه فكر مي كند تا ماشين ها ... مي تواند درد و دل هاي آدمها را از نگاهشان بخواند و با همان ادبيات دوست داشتني و كوره سوادي كه در روانشناسي دارد براي ديگران نسخه هاي عريض و طويل بپيچد و آدمها را دچار اين توهم كند كه معجزه گري ست كه براي التيام دردهاي بشري آفريده شده است ... كتاب زياد مي خواند اما شعرنه ... مي تواند تك تك ديالوگ هاي فيلم ها را برايت ترجمه كند بدون آنكه خسته و از بي سوادي ات كلافه شود ... مي تواند يك پيتزاي بزرگ را در نهايت لذت ناپديد كند ، جوري كه دچار اين توهم شوي كه شايد چيزي كه او مي خورد با بقيه فرق داشته باشد ... مي تواند در نهايت دقت موسيقي هاي عجيب و غريب گوش دهد و لبخند بزند ... مي تواند به راحتي در كسري از ثانيه حرصت را با خونسردي در آورد و بعد از كلي سر به سر گذاشتن با يك لبخند و ماچ سفت بگويد : وقتي حرص مي خوري ، خوشگل تر مي شوي ! از آن آدمهاي دلنشيني ست كه مي خواهي برايش بميري ...

از آن آدمهاي مهرباني ست كه شريك يك عمر زندگي ات مي شود تا فراموش نكني در زندگي لحظاتي هستند كه معجزه ها از بيخ گوشت عبور مي كنند ... معجزه اي به نام داشتن يك همراه واقعي و مهربان ...

+ نوشته شده در پنجشنبه 16 تیر1390ساعت 4:9 توسط نقش و نگار |

اين تلاطم ها را دوست دارم ... اين كه ديروزت امروزت را نقض مي كند و امروزت فردايت را و هر روز از نو ... ديروزت را خُرد مي كني و امروزت را تر و تازه از لابه لاي زَر ورق بيرون مي كشي ، نگاهش مي كني و ته دلت از حضور اين همه تازگي لبريز مي شوي و لحظاتت را سرشار مي كني از تازه شدن و نو شدن ... اين تناقض ها را دوست دارم ، اين بازي هاي رنگ و وارنگ روزگار را ، اين آرزوها و روياهاي ديروز را كه امروز جز شنيدن قهقهه هاي مستانه ، جوابي برايشان نداري ... اين كش مكش هاي بي حد و حساب را دوست دارم ... اين بالا و پايين شدن هاي تمام نشدني زندگي را ... اين بي خيالي هاي مستانه را دوست دارم ، اين كه زندگي را بگذاري براي خودش ول بچرخد و سر به سر روزگار بگذارد و خودت با خيال آسوده ، كتابت را بخواني و سازت را بزني و سعي كني دُمت به جايي گير نكند ... اين زندگي شعرگونه ي پر از رقص را دوست دارم ...

+ نوشته شده در شنبه 17 اردیبهشت1390ساعت 15:26 توسط نقش و نگار |

بيدار مي شوم يعني فقط چشمهايم را باز مي كنم اما تختم را ترك نمي كنم . انگار اگر هر روز صبح با آفتاب كلنجار نروم اموراتم لنگ می ماند ، كش و قوس مي آيم و فكر مي كنم ، صداي پسر بچه ي چهار ساله ي همسايه كه در تراس خانه شان در حال مرور شعرهاي نصفه نيمه ايست كه در كودكستان ياد گرفته است ، روي اعصابم يورتمه مي رود . نمي فهمم چرا اين بچه چهارماه آزگار همين يك شعر را مي خواند ، هميشه هم دو خط آخرش يادش مي رود و از خودش يك چيزي در مي آورد و شعر را سمبل مي كند ... دلم مي خواهد ساكت شود اما نمي شود !

وسط ساختمان هاي زشت تهران و گهگاه جاهاي سبز اتوبان ها كه تازگي ها كمي گل و بلبل به آن اضافه كرده اند كه آدمها خيال كنند در تهران هم مي توان نفس كشيد و دوام آورد ، مدام دنبال درخت هاي ارغوان مي گردم ، رنگ ارغواني ديوانه ام مي كند اما اين خواسته در شهر زشتي مثل تهران همان قدر مضحك است كه گوسفندي در ميان چُرت ِ ظهرش ، خواب داشتن يك آي پاد نانو را ببيند ... دلم مي خواهد تا چشمهايم كار مي كنند درخت هاي ارغوان باشد اما نمي شود !

از اول هم آدم خشني بود ، وقتي بچه بوديم و از او مي پرسيدند مي خواهي چه كاره شوي مي گفت : آهنگر ! هميشه بلند بلند حرف مي زند و بلند بلند مي خندد ، براي آرامش و ريلكسيشن موسيقي متال گوش مي دهد ، وقتي كه تگرگ مي بارد هوس پياده روي زير تگرگ به سرش مي زند ، معتقد است تگرگ از باران دلنشين تر است ! هميشه دوست داشت در جشن تولدش پُتك هديه بگيرد و بالاخره هم از يك ديوانه اي مانند خودش هديه گرفت ! چند روز پيش خيلي گستاخانه اعلام كرد : من آدم بسيار حساس و لطيفي هستم و بايد نوازنده ي ويلن مي شدم ! دلم مي خواهد با همان پُتكش بر فرق سرش بكوبم اما نمي شود !

اصلا مگر مي شود با كسي دوستي كرد اما هيچ يك از عقايدش را قبول نداشت ؟ تعدادي از دوستان من اين گونه اند ... دوستشان دارم اما عقايدشان را قبول ندارم . دلم مي خواهد دستم را توي مغزشان فرو كنم و مانند دندانپزشكي كه پوسيدگي ها را مي تراشد ، پوسيدگي هاي مغزشان را بتراشم تا سالم فكر كنند و نظر دهند اما نمي شود چون براي بسياري از آدمها مغزي طراحي نشده است ... پس چيزي براي تراش دادن و شكل بخشيدن وجود ندارد !

وقتي مي خواهم كاري را انجام دهم و نمي شود ، حال و احوالم شبيه كسي مي شود كه مثلث ها و دايره هايش را روانه ي ماشين لباس شويي مي كند اما مُشتي مربع و مستطيل از ماشين تحويل مي گيرد !

+ نوشته شده در سه شنبه 18 آبان1389ساعت 1:14 توسط نقش و نگار |

 

من اسير لحظه هاي ساده ام ، اسير پيدا كردن شكل ابرها در آسمان خاكستري تهران ، اسير نواي دلنشين ساز مرتضي خان محجوبي ، اسير خنده هاي از ته دل ، اسير خاطره هاي كودكي ، اسير گلدان هاي زيبا و بي همتاي شمعداني مادرم ، اسير گيلاس آخر شراب كه هميشه كارسازترين است ، اسير يك جمله ي كوتاه كه روزي به گوشم زيبا آمده است ، اسير سلام ساده ي هر روز پيرمرد همسايه ، اسير تنهايي هاي دلگير پاييز ، اسير آدمهايي كه همراهي ام مي كنند ، اسير ترافيك هاي شبانه ي اتوبان صدر كه حوصله ام را سر مي برد ، اسير تسبيح شاه مقصودي كه حتي نمي دانم چرا اسمش شاه مقصودش است ؟ ، اسير دندان هاي رديف و سالمي كه با هر لبخند ، بابت داشتنشان خدا را شكر مي كنم ، اسير بوي چمن تازه زده شده ، اسير تلاطم و عصيان هاي گاه به گاهم ، اسير سبكسري هايم ، اسير بوي خوش قرمه سبزي ، اسير جستجوهاي هميشگي ام براي پيدا كردن كتابي خواندني تر ، فيلمي ديدني تر و هوايي دلنشين تر ...

من اسير همين دلخوشي هاي ساده ام و به جهنم كه دنيا مرا به هيچ جايش حساب نمي كند ! 

+ نوشته شده در یکشنبه 9 آبان1389ساعت 19:40 توسط نقش و نگار

خداوندا ، اين خطر فربه اي و چاقي را از ما دور بفرما ، آخر اين چه اشتهاي معركه اي بود كه به اين بنده ي بي جنبه ات عطا فرمودي ؟ حالا اشتها عطا فرمودي دستت درد نكند اما اي كاش اين استعداد هر روز ، تپل تر از ديروز شدن را ديگر عطا نمي كردي . چند وقتي است كه اين گونه هايمان بدجوري جلوي ديد چشم هايمان را مي گيرد ، مخصوصا وقتي كه مي خنديم از دنيا فقط يك خط باريك مي بينيم ... پروردگارا اين بي جنبگي و شكمو گري را از ما واستان .

خداوندا خودمانيم ، از شخص بنده ولخرج تر هم آفريدي ؟ آخر اين چه بساطي است كه ما مي توانيم تمام دارايي هاي كيف مان را در يك سوت – نه اينكه فكر كني در سه سوت – به جناب باد دهيم ؟ خداوندا دو روز ديگر تمام دارايي خويشتن خويشمان كه سهل است تمام دارايي خويشتن آقايمان را هم به باد مي دهيم ها ... بيا و يك لطفي بكن و يك معجزه اي بفرست كه ما طي يك سري فعل و انفعالات شيميايي تبديل به آن خانم هايي شويم كه پول هايشان را دوبل و سوبل مي كنند ، ما راضي هستيم به رضاي تو . در ضمن اگر خواستي گنج قاروني را در اين كره خاكي در نيم سوت غيب كني روي تخصص و تجربه ي اين بنده ي متبحرت حساب كن .

خداوندا ، اين برچسب هايي كه هي چپ و راست به اينجانب مي چسبانند را از ما بكَن ! هي ما خودمان را برانداز مي كنيم ، هي وجناتمان را اسكن مي كنيم ، هي موشكافانه ، نه اينكه فكر كني سَرسَري ها ... نه ... موشكافانه خودمان و رفتارمان را بررسي مي كنيم و مي بينيم كه ما نه از خودراضي هستيم – تازه خيلي هم از خودمان ناراضي هستيم ، خودت كه مي داني – نه فكر مي كنيم از جايي افتاده ايم . اما اين پكيج ِ برچسب هاي " فكركردي ... " دست از سر ما بر نمي دارد ! به جان خودت كه پروردگار عالمي ، ديگر پُر از اين عكس برگردون هاي " فكر كردي " شده ايم ... بيا و خودت يه حالي به اين قوم الظالميني كه اين ها را به در و ديوار وجود همايوني ما مي چسبانند بده .. اصلا بيا و يك سيلي ، زلزله اي ، طوفان شني به اين بي خبران ِ متوهم وارد بفرما و حق ما را بگير .

خداوندا ، اين پليس هاي بي اعصاب و هميشه آماده به نوشتن جريمه را ، اين گدايان نيمه محترم  و دستمال به دست جهت پاك كردن شيشه ي خودرو را ، اين سي دي فروشان حرص دهنده را كه سي دي هاي ساسي مانكن و بقيه ي مانكن هاي جلف را به زور به اينجانب مي فروشند را از سر راه اين بنده ي كم طاقتت بردار ... امروز دستمان به قفل فرمان رفت كه بر ملاج ِ يكي شان بكوبيم كه فرشته ي محترم شانه ي راستمان با مهارتي بي رغيب خَرَمان كرد به طوري كه نه تنها بر فرق جناب آقاي ساسي مانكن فروش نكوبيديم بلكه جهت كمك به ايشان دو فقره سي دي هم خريديم ... مايه ي رسوايي !

خداوندا گفتيم دعاهايمان را كم كم برايت بنويسيم تا يك وقت سيستم بارگاهت از خواسته هاي ريز و درشت اين بنده ي پُر خواسته ات هنگ نكند و زبانمان لال دعاهايمان به باد رود ... پروردگارا بر آورده كردن اين چهار خواسته ي ساده برايت يك چهارم  سوت هم زمان نمي برد ... پس برآورده شان كن ... دستت درد نكند !

+ نوشته شده در پنجشنبه 29 مهر1389ساعت 0:46 توسط نقش و نگار |

اي كاش هنوز همان روزهايي بود كه " اي كيو سان " كعبه ي آمال و آرزوهاي برادرم بود ، همان روزهايي كه چتري هاي سياه و صافش را با قيچي كوتاه مي كرد و تنها كاري كه از دست پدرم با ديدن كله اي با آن فضاحت بر مي آمد آن بود كه او را به نزديك ترين سلماني ببرد و سرش را با نمره ي چهار بتراشد و در يك چشم برهم زدن او را به آرزويش برساند . خيال مي كرد با كچل شدن هوشش هم زياد مي شود و مي تواند تمام معماهاي عالم را در سه سوت حل كند !

اي كاش هنوز همان روزهايي بود كه با سنجاق قُفلي و نخ و مداد ، چوب ماهي گيري مي ساخت و كنار سفره ي هفت سين كمين مي كرد و چشم از تنگ ماهي بر نمي داشت ... مي خواست با سنجاق قفلي كه به سر نخي آويزانش كرده بود ، ماهي قرمز عيدمان را بگيرد ، شكلات هاي عيد را در سنجاق قفلي فرو مي كرد تا به خيال خودش ماهي قرمز هفت سين را كه طبق يك سنت هميشگي در روز دوم عيد از ترس سكته ناقص مي كرد و جان به جان آفرين تسليم مي نمود را به دام بياندازد ، خيال مي كرد تمام موجودات عالم ، مخصوصا ماهي ها را مي توان با شكلات شكار كرد !

اي كاش هنوز همان روزهايي بود كه با هم سوار الاكلنگ هاي درب و داغان پارك مي شديم ... او آنقدر سبك وزن بود كه براي بالا رفتن هاي من هيچ كاري از دستش بر نمي آمد . من پايين مي ماندم تا او بالا بماند ! فرفره اش را در مسير هواي آلوده ي تهران بگيرد ، ذوق كند و خنده كنان براي من دست تكان دهد !

اي كاش هنوز همان روزهايي بود كه مادرم براي چشمهاي مست ِ خواب هر دويمان كتاب " قصه هاي خوب براي بچه هاي خوب " را مي خواند ، ما بچه هاي خوبي نبوديم ، از صبح تا شب با شيطنت هايمان ذله اش مي كرديم اما آخرسر هم با قصه هاي خوب براي بچه هاي خوب خوابمان مي كرد ، اي كاش آن روزها كسي براي بچه هاي بد هم قصه هاي خوب مي نوشت !

هيچ كدام از ما با " اي كاش " به جايي نرسيديم  كه اي كاش مي رسيديم !

+ نوشته شده در سه شنبه 6 مهر1389ساعت 0:20 توسط نقش و نگار |

گاهي يك تلنگر كوتاه ، يك بهانه ي كوچك ، يك شباهت نه چندان زياد كه شايد فقط به چشم تو مي آيد ، خواندن تصادفي ِ دوباره ي يك شعر كه روزگاري از زبان ديگري شنيده بودي ، ديدن خوابي غریب كه حتي اگر زير و رو هم شود تعبيرش معكوس نخواهد شد ، شنيدن ترانه اي آشنا ، آمدن دوباره ي بوي باران و خاك ، سوال و جوابي تكراري ، شنيدن لالايي ِ باد و قوطي حلبي در آب ، ديدن عكسهاي بي گوشه و تاريخ ِ هميشه جوان ، همه و همه براي به ياد آوردن خاطراتي كه بُقچه پيچشان كردي و در گوشه اي از دلت چپاندي كافي است ...

دست خالی که نمی شود به پیشواز خاطره ها رفت ، بعد از مدت ها بي صدا و بي بهانه قد علم كرده اند ... عرض اندام كرده اند ... رخ نشانت داده اند تا بداني هنوز آن گوشه هاي دلت نتوانستي نامهايي غريب را فراموش كني ! نه ... دست خالي كه نمي شود به پيشواز آن همه خاطره رفت ، وقتي چشمهايت لبريز از اشك شد به پيشواز خاطره هايت برو ...

پي نوشت : اين نوشته به زويا تقديم مي شود .

+ نوشته شده در یکشنبه 28 شهریور1389ساعت 0:10 توسط نقش و نگار |

سنبل الطيب ، گل سرخ ، بهار نارنج ، گل گاوزبان ، آويشن و هر زهرمار ديگري كه قادر است پلك هاي آدم ها را سنگين و مست خوابشان كند ، براي درمان بي خوابي – كه مرض تازه ي من است – امتحان كرده ام اما خواب كجا بود ! مانند جغد با دو چشم زُل منتظر روز مي مانم و همين كه آفتاب سر و كله اش پيدا مي شود خوابي مرا مي گيرد نگفتني ... انگار ساعت بدنم با ساعت روزگار ، سَر ِ لج افتاده است . تا به حال همه رقم با روزگار و بازي هايش لج كرده بود اما اينكه به او بگويند شب است بخواب و با وقاحت تمام بگويد روز است ، نمي خوابم و زُل مي مانم ديگر نوبر است !

تمام اتاق را تاريك مي كنم ، دو لايه پرده ي پنجره ي اتاقم را تا انتها مي كشم ، حتي داخل سوراخ در دستمال مي چپانم تا هيچ روزنه ي نوري وارد نشود و اين بدن نافرمان باور كند كه شب است و بايد مثل بچه ي آدم با صداي بلند شب به خير بگويد و بخوابد اما باز سركشي مي كند و زُل مي ماند و زير لب مي گويد اگر تمام ستاره ها را هم خاموش كني از خوابيدن خبري نيست !

سطل ماست دامداران را روي پاهايم مي گذارم و مقابل تلويزيون لم مي دهم ، كانال عوض مي كنم و حرص و ماست مي خورم . گاهي هم براي تنوع ليوان دوغ را يك نفس سر مي كشم . از سفيدي ماست لجم مي گيرد ، كمي چيپس تنگ ِ ماستم مي زنم كه سر و كله ي برادرم پيدا مي شود و تاكيد مي كند فلفل چيپس بي خوابت مي كند ، ماستت را بخور . بسته ي چيپسم را بي اعتنا از روي ميز بر مي دارد و تا دانه ي آخرش را مي خورد ! ترسي هم از بي خوابي ندارد چون هر شب مثل بچه ي آدم به موقع مي خوابد . با آن همه ماست و دوغي كه روانه ي رگ هايم كرده ام ، انتظار دارم همان جا روي كاناپه بيهوش شوم اما اين بدن چموش زُل زُل مرا مي پايد و مانند بچه هاي لج درآر ، روداري مي كند و نمي خوابد !

هفت روز به سفر مي روم . آن هم در حالي كه از بي خوابي كلافه و به مرز جنون رسيده ام ، چشم بند سياهم را ميان وسايلم مي چپانم شايد افاقه كند اما مي دانم در اين هفت روز اصلا و ابدا از خوابيدن خبري نيست ، بي خوابي خاصيت مسافرت است . ناچارم اين بدن سركش و چموش را هفت روز به امان خدا بسپارم تا هر چه مي خواهد روداري كند و زُل بماند اما باور كنيد وقتي كه برگردم اساسي آدمش مي كنم ...

+ نوشته شده در پنجشنبه 18 شهریور1389ساعت 4:15 توسط نقش و نگار |

چهاردهم شهريور است ... روزي كه اولين نوشته ام را در دفتر خاطرات ِمدرني نوشتم كه هيچ شباهتي به دفتر خاطرات دوران نوجواني ام نداشت ، دفتر خاطراتي كه در آن خبري از قفل و بست و بند نبود و هفت سوراخ و سُمبه پنهانش نمي كردم ! نوشتن براي من ، به پُر كردن صفحات دفتر خاطرات دوستانم در سيزده سالگي خلاصه نمي شد . نوشتن ، با انشاهاي ِ نانوشته ي هميشه در خانه جا مانده اي كه تعدادشان از دستم در بود ، در من شكل گرفت ! از همان روزهايي كه دفتر سفيد انشايم را مقابل نگاه ِ پُر از سوال معلمم مي گرفتم و از حفظ انشاي ننوشته ام را بدون كوچكترين مكثي در كلاس مي خواندم . نوشتن با قد كشيدن هايم در من قد كشيد تا شهريور پارسال كه تصميم گرفتم عيان نوشتن را آغاز كنم ، مشق نوشتن كنم ، قضاوت شوم تا بيشتر ياد بگيرم .

از زندگي ام شروع كردم ... همه مي دانند كه سخت است حرف زدن درباره ي خود ... آن هم صريح و صادق ، خود واقعي آدم كه به هزار و يك دليل آويزان مي شويم تا از برداشتن نقاب بگريزيم ! همگي از ريختن بدون ترس افكارمان بروي دايره گريزانيم اما من تمرين ِبي محابا نوشتن كردم ، حتي اگر اين بي پروايي به بهاي آزردن ديگران برايم تمام مي شد ، هرگز داستان سرايي نكردم ، آينه اي شدم از تمامي آنچه كه بر من گذشت و مي گذرد .

اما گاهي در خلوت به خودم نهيب مي زدم : كه چي ؟ سرت را فرو كرده اي دركوچه پس كوچه هاي روح و خاطراتت كه چه اتفاقي بيافتد ؟ براي ديگران بگويي كه چه شود ؟ مگر تو كي هستي ؟ چه نفعي دارد دانستن زندگي واقعي ات براي ديگران ؟ اما من براي خودم مي نوسيم ... مي نويسم تا روزهاي مستانه و خشمانه ي زندگي ام را از ياد نبرم.  

                                                             *****

زندگي عجب سراشيبي ِ تندي ست ! چه تند و شتاب زده از زير پاهايم مي گذرد بدون آنكه خبرم كند ... نوشته هايم يك سال بزرگتر شدند ... نوشته هايي كه با من نرمي ، تيزي ، شادي و غمهاي زندگي را مرور مي كنند !

+ نوشته شده در یکشنبه 14 شهریور1389ساعت 13:40 توسط نقش و نگار |

من و رفيق ِ گرمابه و گلستانم - رومينا - با چشم هايي درشت شده ، دهن هايي باز و گردنهايي كه تا منتهي عليه به عقب خم شده بودند در حال برنداز كردن وجنات كساني بوديم كه خود را براي پريدن از يك ارتفاع بسيار زياد آماده مي كردند ! ما براي پياده روي رفته بوديم و هيچ علاقه اي به ديدن عمليات محير العقول ِ عده اي ژانگولر نداشتيم اما از بخت بدمان ، اين بار در ارتفاعات توچال كافه اي را براي نشستن انتخاب كرديم كه پايين پاي ورزشكاران غيور بانجو جامپينگ كار بساط كرده بود .

يكي از زبل زاده هاي بانجو كار ، با قيافه اي شجاعانه و با صداي بلند اعلام كرد : امشب منم مي خوام بپرم و عده اي ديگر هم شروع به در كردن شادماني و پايكوبي نمودند كه واااااااااي فلاني هم امشب مي پرد ! موبايل هايشان را از پَر ِشالشان بيرون كشيدند و آماده ي فيلم برداري از آقا شجاع شدند .

آقا شجاع با فيگوري كه ديدني بود ، پله هاي زيادي را بالا رفت تا به جايگاه پرش برسد ، فاصله زياد بود و هوا تاريك ، چشمهايم درست نمي ديدند آن كسي كه بالاي جايگاه در حال آماده كردن اوست دقيقا" چه كاري انجام مي دهد ؟ فقط ديدم چيزي به پاي او بست و پشت بلند گو اعلام كرد كه ورزشكار بلا گرفته ي ما جناب آقاي بلا زاده آماده ي پريدن است ... ضربان قلب من و رفيقم به ۲۰۰ رسيده بود ! ترجيح مي دادم بچه هاي آرامي كه در سمت چپ كافه ، اسكيت بازي مي كردند را تماشا كنم تا ديوانه اي كه مي خواهد در هوا مثل خفاش معلق شود ! اما نمي شد ... كره ي چشمم به طور كاملا" غير ارادي به سمت قهرمان مي چرخيد .

با شمارش معكوس ، زبل خان به صورت برعكس پريد و با سرعت بسيار زيادي تاب مي خورد ، سرش رو به پايين بود و پاهايش به سمت بالا ... لنگ در هوا بود و با دستهايش حركات موزوني براي ملت در مي آورد . ملت هم برايش غش و ضعف مي كردند ! باورش شده بود كه قهرمان است ما هم با دهان باز فكر مي كرديم اين ديگر چه ورزش بي خودي است خوب حالا كه چي اين حركات !؟ اما به طور حتم ، حق با ما نبود .

بعد از چند دقيقه قهرمان به زمين رسيد . اما تلو تلو نمي خورد مثل آدم راه مي رفت ، سرش گيج نمي رفت ، خيال هم نمي كنم دخترها را دو برابر مي ديد ! همه چيز عادي و طبيعي به نظر مي رسيد . ايمان دارم قلب ما تندتر از او مي زد . يكي از برادرهاي جمع از او پرسيد : چند ساله اين كاره اي استاد ؟ قهرمان هم قري به سر و گردنش داد و بادي به غبغب انداخت و با صداي بلند گفت : از سه سالگي از روي كمد هاي خانه مي پريدم ، بزرگتر كه شدم زدم تو كار پله هاي ساختمان ، بعد هم پريدن از تراس رو استاد كردم ، الان هم كه در خدمت شما هستم ...

طفلكي از كودكي شيرين عقل بوده است !
+ نوشته شده در چهارشنبه 3 شهریور1389ساعت 19:14 توسط نقش و نگار |