تبليغاتX
نقش و نگار

درلحظه ي تحويل سال و سالروز به دنيا آمدنم ، دعاهايت را از جايي ميانِ نگاه و بوسه هايت ، از دورترين مهرباني هاي دست نخورده ات ، برايم مي نويسي و من مثل هميشه به خود مي بالم كه شاه بيتِ روزگار ِ پُر از نقش و رنگ و ترانه ي توام . مويه ي نازك ِنستعليق ِ ني ات ، شاهد دعاهايي است كه هر سال پشتِ سر قد كشيدن هاي من روانه مي كني و دلگرمم مي كني كه روزهايم با دعاهاي پدرانه ات دلنشين تر خواهند شد .                                                                                                          

چراغ خانه ات روشن پدربزرگ ... نقاشي هايت ، شعرهايت ، نوشته هايت ، شادابي و سرزندگي ات از روح مهربانت خبر مي دهند كه زيبايي اش را از خوبي هايي بي حد و حساب وام گرفته است .

چراغ خانه ات روشن پدر بزرگ ... تو آرامشي هستي كه اين حوالي همه راهت را خوب مي شناسند . در روزهايي كه ديگران مهرباني را در ظروف يك بار مصرف تعارف يكديگر مي كنند تو تنها براي دختران و پسرانت پدري نمي كني ، تو انعكاس خوبي هايي هستي كه از هيچ كسي دريغ نمي شود .

چراغ خانه ات روشن پدر بزرگ ... مي داني تو تنها معلمي هستي كه با لبخند ِ پُر حوصله ات درس مي دهي و من از تو ياد گرفتم خيلي ها را بايد بخشيد . ياد گرفتم حرف هاي بزرگ ، به آرامي زده مي شوند و حرفهاي كوچك تند و عجولانه . پس حرفهايم را آرام آرام به زبان بياورم تا شنيده شوند . اين روزها از تو ياد گرفتم بعضي آتش ها را فقط آتش خاموش مي كند نه آب و روشني اش ! هميشه راه را نشانم بده ...

چراغ خانه ات روشن پدر بزرگ ...

+ نوشته شده در شنبه 21 آذر1388ساعت 21:49 توسط نقش و نگار |

دكتر دامغاني پزشكي بود كه مرا به اين دنيا آورد و در ميان اشكهاي دُرّان مادرم ، اولين خوشامد گويي را با شعري از احمد شاملو به نوزادي هاي من گفت ." نامت سپيده دمي است كه بر پيشاني ِ آسمان مي گذرد ... متبرك باد نام تو "  ( احمد شاملو )

  • نام اينجا دنياست ... فرقي نمي كند با شعري دلنشين از احمد شاملو به اين دنيا بيايي يا با ناسزاهاي قابله اي بي سواد ، در ده كوره اي .
  • نام اينجا دنياست ... فرقي نمي كند با زمزمه ي ِساز پدرت ، درترانه و تَرنم  ِ بيات تُرك به خواب روي يا در حسرت شنيدن يك لالايي ِ ساده .
  • نام اينجا دنيا است ... فرقي نمي كند نامت را از بين ِ ناب ترين غزليات حافظ  وام بگيرند يا از آخرين زن فوت شده ي قبيله .
  • نام اينجا دنيا است ... فرقي نمي كند هميشه در آغاز  ِ شاه بيت ِ خاطرات پدر بزرگ نشسته باشي يا در شلوغي ِ نامهاي نوه ها و نتيجه ها فراموش شوي .
  • نام اينجا دنيا است ... فرقي نمي كند شانزدهم آذرماه به دنيا آمده باشي ، با يك بغل تبريكات ريز و درشت ، يا شانزدهم آذر ماه به دنيا آمده باشي ، اما در انتظار آشنايي كه فقط روز آمدنت را به ياد داشته باشد .

اصلا" نام اينجا دنياست . اينجا سال هاي سال است كه كار از كار گذشته است . اينجا سالهاي سال است كه خوبي ها به پاي سادگي ها گذاشته مي شود . اينجا سالهاي سال است كه راست ها كج و كج ها راست به حساب مي آيند . اينجا سالهاي سال است كه آدمها براي پنهان كردن خود ، خود را نشان مي دهند . اينجا سالهاي سال است كه فقط آدمها مي توانند آدم نباشند . اينجا سالهاي سال است كه همه ي روزها ، لنگان لنگان مي آيند ، حتي روزي كه براي اولين بار فهميدي نام اينجا دنياست!

+ نوشته شده در شنبه 14 آذر1388ساعت 16:23 توسط نقش و نگار |

يكي از تفريحات سالم من و برادرم  ، خنديدن به آدمهايي است كه مرتب در حال اندازه گيري دور بازوهايشان هستند و هيكل هايي غول آسا و بادكرده دارند و كلّه هايشان را جاي كلّه هاي قوي هيكلانِ ديگر مي گذارند و خود را در آن كمالات تجسم مي نمايند و كيفور مي شوند. اما طبق آن ضرب المثل قديمي كه مي گويند از هر چيزي كه بدت بيايد ناغافل سرت مي آيد ، برادرم براي آغاز كردن يكي از ورزش هاي مورد علاقه اش – كيوكوشين - مجبور شد مدتي را به قوي كردن عضلاتش بپردازد و به جمع همان كساني برود كه ما ساعتها به هيكل هاي نافرمي كه براي خود مي سا ختند مي خنديديم .

در همان لحظه ي ورودش يكي از همان غول هاي چراغ جادو كه ظاهرا"مربي محترم آنجا بوده است براندازش مي كند و مي گويد: داداس مي خواي حَسم كار كني؟ ( ترجمه : داداش مي خواهي حجم كار كني و شبيه گلدان كمر باريك و بالاتنه پت و پهن شوي ؟) برادرم به سختي به آن غول چراغ جادو حالي مي كند كه مي خواهد عضلاتش را قوي كند و هيچ تمايلي به حجيم كردن آنها ندارد و از تبديل شدن به هر گونه گلدان و ليوان و قوري انصراف داده است و بعد از کُلی سر و کله زدن ، در نهايت مربي محترم رضايت مي دهد كه اين يك شاگردش ، استثنا" شبيه نردبان باقي بماند و به درجه ی گلدانيت نایل نگردد و ثبت نامش مي كنند و كارتي را كه در تصوير مشاهده مي كنيد دستش مي دهند تا خنده ي ما را كامل كنند تا يادمان بماند زين پس بايد اختدا كنيم نه اقتدا !

چون بَرُ و بَچ ِ قوي هيكل باشگاه اينگونه تشخيص داده اند ...

+ نوشته شده در شنبه 7 آذر1388ساعت 17:13 توسط نقش و نگار |

با يك تصميم ناگهاني كه خواص ِ زندگي من است ، چند ماهي است كه نوشتن در دنياي مجازي را آغاز كرده ام . در این مدت نوشته های دیگران را می خواندم و آنها را با تکیه بر نوشته هایشان تصور می کردم و در ذهنم انسان هایی می ساختم که به آن نوشته ها ، افکار و دغدغه ها بیایند و هر ازگاهی برای نوشته ای که می خواندم هیچ چهره ای در ذهنم نمی آمد !

در دنیای واقعی هم تصور کردن بعضی آدمها در بعضی نقشها برایم دشوار است ، مثلا" هیچ گاه نتوانستم تصور کنم پدر بزرگم  – پدر ِ پدرم – با تمام زیبایی که هم اکنون نیز در چهره اش هویدا است در جوانی با قشونی از دلدادگان گوناگون روبرو بوده است . زیرا به اعتقاد من اخمهای پدربزرگم نه تنها کسی را اسیر نمی کند بلکه فراری هم می دهد و تصّور او در نقش یک جوان ِ عاشق پیشه برای من محال است و چهره اش با آن همه زیبایی همیشه برای من تداعی کننده ی اخمهایی تمام نشدنی است .

تعدادی از دوستان مجازی ام را دیروز در افتتاحیه ی نمایشگاه دوسالانه ی کاریکاتور ملاقات کردم :

  • دست نوشته های یک مترسک : دقیقا" همان کسی بود که انتظار دیدنش را داشتم . صمیمی ، گرم و مهربان مانند نوشته هایش .
  • بادبادک باز : انتظار داشتم با پسری روبرو شوم که تیر و کمانش را آورده است تا تمام گنجشک های درختان ِ خانه ی صبا را با ابدیت پیوند دهد و اطمینان داشتم او دیوارها را برای تردد به زمین صاف ترجیح خواهد داد ، اما با دختری آرام و  دوست داشتنی روبرو شدم که نه تیر و کمان داشت و نه از روی دیوار راست بالا می رفت !
  • آریشکا : بر خلاف اسم پسرانه اش ، دختر ِ خوش سر و زبانی بود که کمی شیطنت های پسرانه چاشنی حرکاتش بود و می توانست به جای بادبادک باز تمام  ِ دیوارهای نگارخانه ی صبا را فتح کند .
  •  :-) : از او هیچ تصوری در ذهنم نداشتم ، اما امروز که آخرین پستش را خواندم تازه فهمیدم سعادتِ دریافت امضاء ، از چه هنرمندِ بزرگی را دیروز از دست داده ام ، چون او ظاهرا" دستی هم بر نوازندگی دارد و با من همکار در آمده است .
  • من و من: انتظار داشتم دو نفر از بالای سرم فرود بیایند و با صدای بلند بگویند اوللللللللللللللللللللللللل اما انگار آنجا اولی و دومی خیلی برایشان مهم نبود و تنها به لبخند زدن بسنده کردند .

و اما کاسنی : کاسنی ِ قبل از رویت ، با کاسنی ِ بعد از رویت از زمین تا آسمان فرق داشت زیرا:

  • انتظار داشتم به دلیل علاقه ی بی شمار کاسنی به وانت نوشته ، کامیون نوشته ، تاکسی نوشته و ... پشت لباسش یکی از آن وانت نوشته های سوزناکش را با خط نستعلیق نوشته باشد ، مثلا": دنبالم نیا ضعیفه اسیرم می شی ! اما هر چه گشتم هیچ " کاسنی نوشته ای " پشت لباسش نبود !
  • از آنجایی که خرج زندگی زیاد است و سیا ماکسیما مدت هاست چشم به راه دق الباب کاسنی است تا با هم به خانه ی بخت بروند ، انتظار داشتم کاسنی را در حال پخش ِ گسترده ی تراکت هایی با مضمون ِ " سرودن کلیه اشعار رزمی، حادثه ای ، عشقی و مناسبی شما پذیرفته می شود" ببینم  اما او را در حال دادن بولتن های نمایشگاه به تازه واردین ملاقات کردم . ابتدا خیال کردم که حتما" تراکت ها را میان ِ بولتن ها مخفی کرده است اما هیچ خبری از تراکت نبود و ظاهرا" سیا ماکسیما ی عزیز باز هم باید دندان به سر جگر سوخته بگیرد !
  • انتظار داشتم پیکسل هایی که به عنوان یادگاری به مدعوین داده می شود به جای آرم دوسالانه مزین به این جمله باشد " کاسنی : سلطان پی نوشت در جهان و حومه " اما در کمال ناباوری دیدم به چاپ آرم دوسالانه بسنده کرده اند !
  • و تعجب من زمانی دو چندان شد که او حتی یک بار هم از واژه ی ضعیفه برای خطاب من و خواهرانم استفاده نکرد و ما را با نامهای وبلاگیمان صدا می زد ، احتمالا" در آینده ای نه چندان دور این سهل انگاری را جبران خواهد کرد و پستی دراین رابطه که" ورود ضعیفه گان به نمایشگاه ها فقط باعث بر هم خوردن آرامش بازدید کنندگان می شود" خواهد نوشت !

بعد نوشت: جای دوستانم سانتا و ضحی بسیار خالی بود .

+ نوشته شده در دوشنبه 2 آذر1388ساعت 17:23 توسط نقش و نگار |

مادرها همیشه، عادت به مادری کردن دارند. حتی در روزگاری که بچه هایشان بزرگ می شوند و یک تنه از پس تمام کارهایشان بر می آیند، حتی در روزگاری که پسر خانواده سبیل هایش از بنا گوش به دو طرف متمایل می شود و دختر خانواده مانند نردبان دزدها قد می کشد، باز هم مادرها در نهایت دقت و ظرافت، تنها به حکم مادر بودنشان ، مهربانی ها و وظایفی دارند که در رگ و ریشه شان خفته است و با بزرگتر شدن بچه ها نه تنها کمرنگ نمی شوند ، بلکه پر رنگ تر و پربارتر هم می شوند.

در خانه ی ما ، این مادری کردن فقط شامل حال من و برادرم نمی شود ، بلکه مهربانی های بی حد و حسابِ مادرم ، شامل حال موجودات جاندار دیگر هم می شود از گنجشک های گرسنه ی محل بگیرید که برای خوردن روزی صبحگاهیشان ، پشت ِ پنجره ی آشپزخانه ی ما صف می کشند تا انواع و اقسام گلدان های ریز و درشتی که هر کدامشان را یکی از دوستان مادرم ، با فلسفه و قانون خاص خودش کاشته و ساعت ها طریقه ی آبیاری آن را به طُرق مختلف به مادرم یاد داده و آخر سرهم مادرم با شیوه ای کاملا" نوین گیاهان نامبرده را آب یاری کرده و در کمترین زمان ممکن آنها را به بلند ترین میزان رشد خود رسانیده است .

در این میان ، گلدان های شمعدانی مادرم ، مانند بچه های ته تغاری خانواده می مانند که همیشه عزیز تر و مورد توجه تر هستند . مطمئنا" اگر گلها را زبان سخن بود ، گلدان های دیگر از حسادت هایی که هر ازگاهی به گلدان های شمعدانی کرده و می کنند گفتنی ها داشتند . شمعدانی های خانه ی ما بسیا ناز دارند و مادر من استادِ کشیدنِ ناز گلهاست و دائما" زیر لب تکرار می کند : شمعدانی باید آفتاب بگیرد ، شمعدانی باید سردش نشود ، شمعدانی باید سیر آب باشد و ...

مشکل زمانی آغاز می شود که مادرم به سفر می رود . البته قبل از هر سفر ، یادداشت هایی به تعداد لازم و کافی در اقصی نقاط خانه ، اعم از در یخچال ، روی کتابخانه ی من ، روی کتابخانه ی برادرم ، روی آینه اتاق من ، روی در ِ اتاق برادرم ، روی خود ِگلدان های شمعدانی ، روی ساز من ، روی ساز برادرم و ... می گذارد تا مبادا ، ما زبانم لال فراموش کنیم هر روز به گلدان هایش سر بزنیم و باز مبادا ، زبانم لال تر گلدان ها تشنه بمانند و از میزان دلبری شان کاسته شود . اما من و برادرم به دلیل عدم مسئولیت پذیری ، فراموش می کنیم که شمعدانی ها ، برای مادرم فرقی با ما ندارند و همان قدر که گرسنه نماندن ما برای مادرم ، در نبودش مهم است ، گرسنه نماندن و سیراب شدن شمعدانی ها هم مهم است .

هر بار که مادر از سفر بر می گردد یک راست به سراغ گلدان هایش می رود و در جا آه از نهادش بلند می شود و مجبور می شود در همان ساعات اولیه ورودش با تمام خستگی سفر ، یکی از سخنرانی های مفصلش را در باب ِ مسئولیت پذیری برای من و برادرم بیان کند و ما هم مانند قبل قول دهیم که دیگر فراموش نمی کنیم که در نبود او گلدان هایش را آب دهیم که البته این قول تا کنون در حد قول باقی مانده و هر بار ، من و برادرم دست از پا درازتر ، مانند ذغالی که رو سیاهی نصیبش شده است ، شرمنده شده ایم که چرا جانداری را از سیراب شدن محروم کرده ایم.

در ماه آینده مادرم به سفر می رود ، به دلیل سرد شدن هوا مجبور می شویم شمعدانی ها را به داخل خانه بیاوریم . می خواهم در این فرصت مسئولیت پذیری را تمرین کنم و از شمعدانی ها به دقت مراقبت کنم که حتی یک گلبرگ هم از گل هایشان کم نشود و احساس تنهایی و بی کسی نکند. برایشان زمزمه های آهنگین و ترانه های دلنشین بخوانم مانند مادرم ، نوازششان کنم مانند مادرم ، و برایشان مادری کنم باز هم مانند مادرم ...

+ نوشته شده در جمعه 29 آبان1388ساعت 23:41 توسط نقش و نگار |

من دوستان كوچكي دارم كه ديگران خرت و پرت خطابشان مي كنند . يكي از آرزوهاي دست نيافتي مادرم اين است كه دو سر  ِ اتاق ِ من را در دست بگيرد و با قدرت هر چه تمام تر ، مانند قالي هاي قديمي ، اتاقم را بتكاند تا خرت و پرت هايي كه من ساليان سال با جمع كردنشان ، فقط باعث شلوغي و درهم برهمي شده ام ، از اتاقم رخت بربندند . اما تا كنون اين آرزو تنها مانند حبابي در بالاي سر ِمادرم مي درخشد و دوستان كوچك من هنوز در اتاقم جاي خوش كرده اند . من براي نگهداشتن هر كدام از  خرت و پرت هایم دليل محكمه پسندي دارم مثلا":

نگه داشتن بليط هاي كنسرت، سينما و تاتر ، برای آنكه يادم بماند ، ساعاتي از روزهاي شلوغم را فارغ از همه ي دغدغه هايم ، آسوده و بي خيال ، دل به دل ِ آواها و نواها و بازي ها داده ام . نقاشي هاي شاگردانم ، براي آنكه يادم بماند ، هنوز فرشتگان ِكوچكي دارم كه خنده ها و شادي هاي مرا دوست مي دارند و هميشه در نقاشي هايشان من را خندان نقاشي مي كنند . ساز پدرم ، براي آنكه يادم بماند روزهايی كه انتظارشان را نمي كشم ناگهان سر مي رسند ، مثل روزي كه پدرم از اين دنيا رفت و  گوياترين گريه ي زندگی ام در انتهاي نام او آمد . يادگاري هايي ازدوستاني كه ديگر كنارم نيستند ، براي آنكه يادم بماند ، آخرين گوشه هاي نامهايشان هم ، از پاره هاي دلم افتاده است . پس آنها را به خير و من را به سلامت . يادگاري هايي از دوستاني كه هميشه كنارم بوده و هستند ، براي آنكه يادم بماند، دوستاني دارم كه نامم را ، در شلوغي كلمه هاي سخت ، فراموش نكرده اند و مثل خواهراني هستند كه هيچ گاه نداشته ام . يادگاري هايي از دوستاني كه عمر ِ بودنشان ، اندازه ي عمر گل ها بوده است ، براي آنكه يادم بماند بعضي چيزها نمي پزند اما مي سوزند ، دوستي هاي زودرس هم اغلب چنين اند.

در اين ميان پرنده ي كوچكي دارم كه تيله ي قرمز رنگش همه ي دنيا ي اوست . اگر تيله اش را از او جدا كنم هيچ تكيه گاهي ندارد و سقوط ميكند او نوكش را به دنيايش تكيه مي دهد و متعادل مي ايستد او را نگاه مي كنم براي آنكه يادم بماند ، خيلي وقت ها چشم ها مانع ديدن مي شوند زيرا چيزي كه مي بينم آني نيست كه وجود دارد .

من پرنده ي كوچكم را از اين پس با چشم هاي بسته نگاه مي كنم تا يادم نرود خوبي ها و بدي هاي زيادي هستند كه فقط با چشمهاي بسته ديده مي شوند !

لینک این مطلب در سایت تحلیلی خبری عصر ایران

+ نوشته شده در سه شنبه 26 آبان1388ساعت 10:32 توسط نقش و نگار |

 

 اين همه غبار از كجا نشانه ي آينه ي مرا پيدا كرده است؟ تو بگو راز دار من ...

  • تو كه مي داني من روزها را دو پله يكي آمده ام .
  • تو كه مي داني من از تكرار نامهاي دوسيلابي مي ترسم .
  • تو كه مي داني شوق روياهاي پُر از مرمر، سهم من از مهرباني خداست .
  • تو كه مي داني عاقبت بهار هم ، نصيب ِ خواب ِ غريب ِ پرنده اي خواهد شد كه حتي نام فصل هاي سال را هم نمي داند .
  • تو كه مي داني عشق نشانه ي ساده ايست كه تنها وقتي که گمش كرديم ، پيدايش مي كنيم .
  • تو كه مي داني بيهوده به فردا دل بسته بوديم آن روز مال ما نبود ، تنها از آن گذشتيم ، تنها از آن گذشتيم .
  •  تو كه مي داني پائيز يادمان داده است كه از گناه دل بگذريم ، اما از كنار دل ساده نگذريم .
  •  تو كه مي داني اين روزها ، صداي اشكهايم ، به گوش بالش سفيدم هم رسيده است .
  •  تو كه مي داني هنوز كودكي هايم ، در لابه لاي بزرگسالي ام پلك مي زند .
  •  تو كه مي داني ...
  •  تو كه مي داني ...
  •  تو كه مي داني ... 

من هم تازه فهميدم كه نديدنت ، نيمه ي مرموزي از تمام  ِ نبودنت بوده است . پس وعده ی ما ، پشت دیدار دوباره ی آن ماه ، که دیگر در آسمان شهر ما نیست ... 

+ نوشته شده در جمعه 22 آبان1388ساعت 9:31 توسط نقش و نگار |

روزگار با من راه نمی آید، شاید هم من با روزگار راه نمی آیم. به هر حال هر چه هست من و روزگار علاقه ای به پیاده روی های دو نفره نداریم و همواره بُرجک یکدیگر را به گونه ای بسیار دقیق نشانه می رویم. این لطف و عنایت روزگار احتمالا شانس،بخت یا اقبال نام دارد که شامل حال بعضی ها می شود و شامل حال بعضی های دیگر اصلا" نمی شود. وقتی داشته ها و نداشته هایم را صادقانه رو می کنم و لیست عریض و طویل نداشته هایم را کنار لیست کوتاه و جمع و جور داشته هایم قرار می دهم می بینم که شانس جزء نداشته های من است.

در مدرسه وقتی قرار بود بین چهار نفر قرعه کشی شود و به همان چهار نفر جایزه بدهند من نفر پنجم می شدم و با قیافه ای شکست خورده از مدرسه به خانه می آمدم و وقتم را صرف دیدن کارتونهایی نظیر لوک خوش شانس – اردک خوش شانس – ستاره ی شانس و ... می کردم تا شاید راز خوش شانسی لوک خوش شانس را که یک تنه حریف دالتون ها می شد را کشف کنم، اما آخر سر چیزی چون کسالت نصیبم نمی شد و مجبور می شدم کسالت حاصله را با خوردن مقدار قابل توجهی تخم مرغ شانسی برطرف کنم، البته یادم نمی آید چیز به درد بخوری از خوردن آنهمه تخم مرغ شانسی عایدم شده باشد.

وقتی می خواهم ماشینم را در خلوت ترین خیابان های شهر پارک کنم، که همیشه جز گربه های کور و لَنگ و دُم بریده ساکنان دیگری ندارد ،خیابان مورد نظر، مملو از ماشین های پارک شده ای می شود که کیپ تا کیپ یکدیگر پارک کرده اند تا مبادا زبانم لال جایی برای من باقی مانده باشد.

 وقتی تخته نَرد بازی می کنم ، رقیبم به مقدار قابل توجهی جفت شش ، جفت پنچ و خلاصه همه رقم جفت می آورد اما من، مجموع دو تاسم به شش هم نخواهد رسید و مجبور می شوم شروع به کُرکُری خواندن های متوالی کنم و به رقیبم بفهمانم که" تاس اگر نیک نشیند همه کس نَراد است" پس اگر او پنچ به هیچ مرا برده است به خاطر همان نیک نشستن تاسی است که شامل حال او شده است . این روزها به این نتیجه رسیده ام که همیشه لازم نیست بخت و اقبال آدمیزاد بلند باشد، بخت کوتاه هم خاصیت ها و مزایایی دارد، مثلا" کمتر شانس و اقبال در ِ خانه مان را می زند، در نتیجه مجبور نیستم از دورترین نقاط شهر خود را به خانه برسانم و در را بروی اقبال محترمه بگشایم.

البته سالهاست که اقبال محترمه راه خانه ی ما را گم کرده است، پس باز هم جای هیچ نگرانی نیست!

+ نوشته شده در دوشنبه 18 آبان1388ساعت 21:58 توسط نقش و نگار |

مادرم سخنرانی معروفی دارد با عنوان " بچه های مردم " که در مواقع تنگی خلقش از شیوه ی نادرست زندگی من و برادرم، سخنرانی فوق الذکر را با غلظت هر چه تمام تر برایمان بیان می کند تا شاید در گوشهایمان فرو رود و ما هم کمی مانند "بچه های مردم " مسئولیت پذیر، مرتب، اجتماعی و ... شویم و مُهر های نمونه بودن، که روی پیشانی بچه های مردم در حال درخشش است به پیشانی ما هم اصابت کند. اما هر بار بعد از پایان سخنرانی مادرم، که من خط به خط آن را از بر هستم، زیرا از سن هفت سالگی که با همان دندان های نصفه نیمه ی کودکی، شروع به هل دادن و کشیدن موهای هم سن سالهایم کرده ام، تا همین الان که عادت کشیدن مو تبدیل به عادت گاز گرفتن شده است تقریبا" هر روز ماردم، با شدت و پشتکاری مثال زدنی، حرفهایش را برای من و برادرم تکرار کرده است و تمام تلاشش را صرف آن یاسینی میکند که به گوشمان می خواند، اما در آخر کار تنها چیزی که نصیبش می شود نا امیدی است و ما هم هیچ تغییری در گوشهایمان احساس نمی کنیم.

مادرم متعلق به نسلی است که خود را سمبل های فداکاری ، انعطاف پذیری ، روشن بینی ، آگاهی و مسئولیت پذیری می دانند. نسلی که معتقدند نسل سوخته هستند و از نظرشان من و هم نسلهایم هزار و یک ایراد داریم. تنهاگاهی در لابه لای ایراداتی که به شیوه ی زیستن ما می گیرند تعریفات جزئی و کوچکی هم از نسلمان می کنند که در برابر آن همه ایراد ریز و درشت اصلا" به چشم نمی آید.

در خانه ی ما، من و برادرم، هر کدام ساز خود را می زنیم و نه تنها به ساز یکدیگر گوش نمی دهیم بلکه هیچ ترقّصی هم با صدای سازی غیر از ساز خودمان از خود بروز نمی دهیم .برادرم و من هم نسل به حساب می آییم، اما او هیچ شباهتی به من ندارد، چون این روزها دو آدمی که حتی در یک سال هم متولد شده اند از دو نسل متفاوتند و اختلاف نسلها به دقیقه رسیده است چه برسد به ما که پنج سال اختلاف داریم مثلا" :

  •  رکورد حرف زدن من درهر دقیقه ۲۰۰۰ کلمه است، اما او درطول یک سال هم ۲۰۰۰ کلمه حرف نمی زند.
  • من هر صد سال یک بار متحول می شوم و دستی به سر و گوش اتاقم می کشم و تصمیم می گیرم دیگر شلخته نباشم اما او هر صد سال یک بار هم متحول نمی شود.(بماند که تصمیم من هم دقایقی بیشتر دوام نمی آورد)
  • او می تواند با یک دست چندین و چند هندوانه بر دارد و همه را سالم به زمین بگذارد، اما من همان یک هندوانه ای که بر می دارم، جا می گذارم و اصلا" یادم می رود آن را به زمین بگذارم.
  • او ربات می سازد، فلسفه می داند، بودا شناس است، نوازنده ی قابلی است و معتقد است مغز او قابلیت هایی دارد که هنوز بشر موفق به کشف آن نشده است و عمیقا" معتقد است در سیستم بدنی من مغز عضو تعریف نشده ای است.
  • او برای بازی های کوچک ،ازمهره های بزرگ استفاده نمی کند. اما برای من بزرگی و کوچکی بازی مهم نیست و همیشه با بزرگ ترین و اساسی ترین مهره های زندگی ام بازی را شروع می کنم.

من و برادرم در یک فرهنگ و با یک تربیت بزرگ شده ایم، از یک نسل هستیم، امکانات یکسانی داشته ایم، اما کوچکترین شباهتی به یکدیگر نداریم، او حرفهایی می زند که من نمی فهمم، من حرفهایی می زنم که او نمی فهمد، و هر دو حرفهایی می زنیم که مادرمان نمی فهمد ! هر کداممان دنیای شخصی و کوچکی داریم که دروازه بانی گردن کلفت در ورودی آن ایستاده است و اجازه ی ورود هیچ تازه واردی را نمی دهد، تا کنون که راهی برای نزدیک کردن دنیاهایمان پیدا نکرده ایم و واژه ی بچه های مردم هنوز برجسته ترین قسمت سخرانی مادر برای هردوی ماست ...

راستی شما هم در خانه تان " بچه های مردم " دارید؟

+ نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 13:29 توسط نقش و نگار |

روز جمعه ۸/۸/۸۸ افتتاحيه ی نمايشگاه آبرنگ محمدرضا آتشزاد بود و من به لطف استادم دعوت داشتم. نقاشي هاي آتشزاد زيبايي ها و لطافت هايي دارند كه چشم نوازند، آرامشي دارند دلنشين و تمام نشدني، حرفهايي دارند كه ديگران قادر به بيان آن نيستند. رنگها درخشانند گويي از بهشت وام گرفته شده اند و روحي كه درپس هر تابلو نهفته است گوياي زندگي ست. لطافت و ملاحتي كه نشاني سرانگشتانِ نقاش او را پيدا كرده اند، از نسل آسمانهای رنگ به رنگی است كه انگار درهيچ قالب و کالبدی نمي گنجد و تنها در رنگهاي مرمريني هويدا مي شوند كه از جنس نسيم و بهارند.

نقاشي هاي او گستره ي زيبايي هايي است كه توصيف ناپذيرند. انگار آفريده شده است كه با رنگهايش روياهايمان را زير و رو كند و تكه اي از زمزمه هاي غريب را در چهارچوب قابي قرار دهد و پيشكش مان كند تا يادمان نرود بهشت آنقدرها هم كه مي گويند دور نيست. درمقابل نقاشي هايش مي فهمي كه مي ارزد گاهي چشم هایت را ببندي و بال هایت را باز كني و دل به دل روياهاي رنگينش دهي كه ازافسونِ مهر،سنفوني شكفتن ،صداي سخن و لحظه ي ديدار با تو حرف مي زنند .

نمايشگاه تا ۲۱ آبان ماه ۱۳۸۸ از ساعت ۱۶ تا ۲۰ در نگارخانه آتشزاد واقع در خيابان وليعصر - نرسيده به ميدان ونك – خيابان توانير – بعد از پل – ساختمان ۴۳ – پلاك ۲۳ دایر می باشد.

+ نوشته شده در یکشنبه 10 آبان1388ساعت 10:18 توسط نقش و نگار |